X
تبلیغات
آسمون ریسمون

همگان به ریسمان الهی در آویزید و پراکنده نگردید.

داداشی های مهربان تر از برادر...


امروز حوالی بعد از ظهر...

هوایی ابری و ابرهایی بغض کرده ...

تنگیِ ِ دل برای کوهپیمایی و زیارت شهدای گمنام...

دلی که تازگی ها بهانه گیر شده و تو برای اینکه با چشم هایت دست به یکی نکنند و به هر بهانه ای با

 سرازیرشدن اشک آبرویت را نبرند،مجبوری دستش  را بگیری و هر جا خواست،ببری.

به راه می افتم و در مسیر هیچ کس را نمی بینم و این یعنی می شود روی یک جلسه خصوصی و ارام با داداشی ها حساب کرد

من و 8 شهید گم نام .تنهای تنها و یک دنیا حرف با صدای بلند...احساس شنیده شدن ... 

همین طور که  از کوه بالا می روم و از زمین و زمینی ها فاصله میگیرم انگار غصه ها هم کوچک تر می شوند 

و از تعدد موضوعاتی که می خواهم با داداشی ها در میان بگذارم کم تر میشود ،چیزی  نمانده برسم که باد شدیدی  شروع به وزیدن میکند 

 ...بارش باران ...طوفان شدید ...

و پناه بردن به کهف شهدا ....

به مزارشان که می رسم تقریبا چیزی برای گفتن ندارم.آخر هر وقت چشمم به سن و سالشان می افتد و با خودم و حال خودم مقایسه می کنم از شرم زبانم بند می آید...

کمی در جوارشان متوقف می شوم و فکر می کنم.به خودم ، به آنها !

 به سوالاتم !   به اینکه اگر جای آنها بودم؟؟؟؟اگر آنها جای من بودند؟؟؟به اینکه شرایط من سخت  است یا کار

 آنها ؟ به غم و غصه هایم که وقتی خوب نگاه میکنم،ریشه همه شان را در تعلق و ابستگیم به دنیا می بینم.

 وابستگی هایی که عجیب شیرینند و جدا شدن از آنها سخت دشوار...

.

.

.

ارامش بعد از طوفان یر فضای  کوهستان حاکم است و در قلبم سکینه و ارامشی شیرین حس می کنم .

داداشی ها  خداحافظ تا دلتنگی های بعد...


پی نوشت:اصلا خوبی شهدای گم نام همین است که چون جز سن و محل شهادت چیزی از ایشان نمیدانی، همین نادانی را مجوزی می کنی برای اینکه به خودت اجازه بدهی خودت را با آنها مقایسه کنی!خیلی زود خودمانی شوی و چایی نخورده داداشی خطابشان کنی .




:: برچسب‌ها: کوهپیمایی, زیارت شهدای گمنام, کهف شهدا
نویسنده : مهسا
تاریخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392
زمان : 3:6
نمایشگاه بین المللی کتاب یا اشک آور؟


 با وجود ترافیک کاری شدید با کلی برنامه ریزی به همراه داداش کوچیکه رفتیم نمایشگاه کتاب تهران و

کلی ذوق کردیم از دیدن کتاب های وزین! 

دیری نپایید که با دیدن قیمت همین کتاب های وزین کلی خورد تو ذوقمان!

با اندک پول توجیبی که داشتیم چند جلدی کتاب خریدیم .

و کلی اشک شوق در چشمانمان جمع شد.

هنوز اشک شوقمان خشک نشده بود که  برادر جان لطف کردند ،چند جلد از همین چند جلد  را در نمایشگاه جا گذاشتند.از آنجایی که دلها آماده بود ،کلی اشکِ "خوردن تو ذوق "و "جاماندن کتاب" ریختیم ،در واقع ! ریختم .

 چون داداشی عین خیالش نبود و رفت گرفت خوابید.

کتاب های جامانده دقیقا همان کتاب هایی بودند که با هدف خرید آنها پا به نمایشگاه گذاشته بودم .








:: برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب تهران
نویسنده : مهسا
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392
زمان : 19:54
یوسف کنعان...


هفت سال پیش می‌آورندشان تهران. در مسجدی حوالی میدان شهدا. یک شب یکی‌شان می‌رود به خواب خادم مسجد: «مادرم بی‌تابی می‌کند. روستای...»

خادم خوابش را می‌گوید و می‌روند به آدرس روستایی که حسین داده بود. چند عکس می‌گذارند روبروی خادم. یکی را نشان می‌دهد و می‌گوید خودش است. خواب دیگر خواب نیست و همه چیز همان است که نشانی داده بودند.

هفت سال می‌گذرد.. این بار یکی دیگرشان آمده به خواب خادم: «من پسرعموی حسینم. مادرم همان روستا..»

می‌گویند باید آزمایش دی ان ای گرفته شود. تحقیقات شروع می‌شود. همه چیز همان است. عبدالحسین هم مانند پسرعمویش خواب نبوده و یوسف‌ها خود این‌بار رویای صادق شده‌اند و آغوش مادرانشان کنعان..

دو شهید از پنج شهید گمنام مسجد فایق میدان شهدای تهران حسین و عبدالحسین عرب‌نژاد به طرز زیبا و عجیبی توسط خود شهدا شناسایی شده‌اند و پنج‌شنبه‌ی همین هفته مراسم تعویض سنگ مزار عبدالحسین عرب‌نژاد است. خادم مسجد می‌گوید: «عبدالحسین گفته با حاجت بیایند..»

شهدا

نگاهی به تاریخ  می اندازم و طعم تلخ  جا ماندن  را چند باره  می چشم 

 با خودم میگویم : کاش زود تر با خبر می شدم و 

سری به میدان شهدا ...دستی خالی ...دلی پر...

یوسفی گم کرده ...

و باز افسوس جا ماندن ...

اما نه !!!شهدا کریم تر از آن هستند که جا مانده ها را اجابت نکنند...

نا گفته پیداست که تو هم حاجتمندی ... بسم الله


نویسنده : مهسا
تاریخ : جمعه بیستم اردیبهشت 1392
زمان : 23:40
من و مامانم...


 بر خلاف خیلی از دختر ها ،اساسا رفتن به بازار و خریدجز تفریحاتم نیست و کلا از خرید رفتن فراری ام. اگر از همراهی مادرم بهره مند نباشم ،اشتیاقی هم ندارم.امروز با اصرار مامان رفتیم بازار.

دوشادوش مادر عزیزم از کنار مغازه ها عبور میکردیم و مدل های مختلف رو بهم نشون میدادیم .

خیلی وقته ،دیگه مثل قدیما  سلیقه هامون بهم نزدیک نیست .پیشنهاد های مامان کفش ها و مانتو های رنگارنگیه که من خیلی ازشون خوشم نمیاد.انتخاب های منم از نظرمامان  به درد پیر زن ها میخوره .

یکم مقاومت میکنم و در نهایت چون اصلا دلم نمیخواد دلش رو بشکونم ،دست میذارم رو مانتوی کالباسی رنگی که رنگش نسبت به بقیه ملایم تره و کفشی رو که مامان پسندیده رو با کمال میل انتخاب میکنم .

در راه بازگشت ،مامان یکم برام از شادی و شاداب بودن  میگه و اینکه قدر جوونیم رو بدونم و...

و من ،حواسم به پای مامانه که چند وقت پیش ضرب دیده بود .لنگان راه رفتنه مامان معنیش اینه  که امروز زیاد اذیتش کردم.نگاهش می کنم ،تمام بچگیم تا حالا میاد جلو چشم هام .

چقدر مامان خوبی برام بوده ،هیچ وقت تو زندگی خودش رو نخواست ،چقدرصبورانه  برامون زحمت کشید.برعکس من هیچ وقت نتونستم اونی باشم که اون میخواد. مامانم مادر خیلی سخت گیریه ،اما به شدت مهربونه!بعد از باباجونم ،ترس از دست دادنش کابوس همیشگی منه.برای همین همیشه سعی میکنم حرف گوش کن باشم .آخه فرصتی برای اشتباه کردن ندارم.

من و مامانم خیلی شبیه هم هستیم از این نظر که اصلا احساساتمون رو بروز نمیدیم .هر دوتامون اردیبهشتی هستیم و درونگرا!

برای همینم هست که من بیشتر از بقیه اهالی خونه میتونم مامانم رو پیش بینی کنم . هر کاری میکنه من میفهمم درونش چی میگذره.مثلا وقتی از دانشگاه دیر میرسم و مامانم دعوام میکنه، میفهمم که پشت چهره عصبانیش و حتی سکوتش یه دنیا عشق و مهر مادریه .

مامانم میدونه که چقدر رضایتش و نظرش برام مهمه برای همین  همیشه  (حتی وقتی که واقعا مخالفتی هم نداره) با من مخالفت میکنه و چون میدونه رو این قضیه حساسم، بارها عدم رضایتش رو از فرزندی همچون بنده بصورت مستقیم  اعلام میکنه !

البته من به لطف سوتی های نادری که مادر جان دادند و پشت سر  از بنده  تعریف کرده و تلویحا شیرشان را حلال اعلام کردند ،کمی دلم قرص شده و به تجربه دریافتم که بسیاری از این  مخالفت ها واقعی نیست و مادر جان قصد داره بعد از اینکه کلی عملیات تربیتی روم انجام داد، دقیقا دقیقه 90موافقتش رو اعلام کنه.

منم همه ی مراحل عملیات تربیتی رو با موفقیت پشت سر میذارم تا آخرش کار خودمو بکنم و مامان جونمم ناراحت نباشه.

(البته همیشه ام جواب نمیده و اخیرا متوجه شدم که گویا دست منم رو شده و مامانم بعد از گرفتن کلی امتیاز دقیقا همون دقیقه90 ضد حال میزنه و ...)

این طوری میشه که آسمون رابطه من و مامانم، اکثر اوقات  آفتابی و گاهی با ابر های پراکنده است.

این مادر مهربون رو چقدر دوس______________________________________ت دارم.

الان خیلی وقته که درونگرایی رو در مورد مامانم گذاشتم کنار و صبح تا شب به بهانه های واهی و غیر واهی خودم رو به آغوش مادرم میرسونم و به بهانه ی سفارش پیامبر 1درست وسط پیشونیش رو میبوسم .

یا وقتی همه دارن تلوزیون نگاه میکنن من روبروی مامانم میشینم و زل می زنم تو چشمای قشنگش و کلی کیف  میکنم.

مامانم اوایل تعجب میکرد و فکر میکرد درخواستی دارم که مدلم عوض شده. اما به مرور عادت کرد .خیلی که ،کلافه میشه ،به زور خودش رو از من جدا میکنه و بعدش میگه دختر دیوانه شدی مگه؟

منم از خدا خواسته  خیلی زود مارک دیوانگی رو بر پیشانی میچسبانم تا پوششی باشد برای نا بلدی هایم در ابراز  محبت به مادر و بهانه ای برای سبک شدن بار غصه هایم در اغوش مادر ...

خدایا تمام مادر های دنیا را در پناه محبت خودت سالم و برقرار بدار و 

سایه مادر مهربانم را تا اخرین لحظات نفس کشیدنم در این دنیا بر سرم مستدام بدار...



نویسنده : مهسا
تاریخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392
زمان : 1:30
ای مهربان‌تر از همه شهر با علی...


                  
كو آن كه طی كند شب عرفانی تو را        شاعر شود حقیقت نورانی تو 
این رودها كه همسفر بی‌قراری‌اند           تحسین نموده‌اند خروشانی تو را       
با صد هزار شاخه گل یاس، هر بهار          هم‌پای نیست عطر گلستانی تو را                    
وقت عبادت آیه‌ای از نور می‌شود              تا عرش می‌برند چراغانی تو را     
 تسبیح كرده‌اند خدا را فرشتگان              تا دیده‌اند جلوه سبحانی تو را        
  باید فرشتگان پی درك فصاحتت              از بر كنند متن سخنرانی تو را    
  اندوه رنج‌های تو با آن مساحتش             پُرچین نكرد صفحه پیشانی تو را                  
هجده گل از حیات جهان چید دست تو       ای باغ‌های خرم توحید، مست تو               
این چشمه‌ها بدون تو آب روان نداشت        این دشت‌ها بدون تو طبع جوان نداشت   
بهتر ز یاس‌های تو نُه‌چرخ گل ندید             بهتر ز دودمان تو هفت‌آسمان نداشت
ای مهربان‌تر از همه شهر با علی             ای آن كه چون تو شهر علی مهربان نداشت
نُه سال با تو چشم علی روی غم ندید      نُه سال جز تو قلب علی همزبان نداشت
نُه سال جز تو مادر گل‌ها كسی نبود نُه    سال جز تو باغ علی باغبان نداشت
نُه سال سفره‌های فقیران شهرتان          جز با تنور بخشش این خانه نان نداشت
بانو! مدینه عطر شما را گرفته بود            اما چرا كسی خبر از قبرتان نداشت
باشد ولی ز خاك بهار تو جاری است       در باغ یاس عطر مزار تو باقی است  

نویسنده : مهسا
تاریخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392
زمان : 19:15


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.