![]() |
هوایی ابری و ابرهایی بغض کرده ...
تنگیِ ِ دل برای کوهپیمایی و زیارت شهدای گمنام...
دلی که تازگی ها بهانه گیر شده و تو برای اینکه با چشم هایت دست به یکی نکنند و به هر بهانه ای با
سرازیرشدن اشک آبرویت را نبرند،مجبوری دستش را بگیری و هر جا خواست،ببری.
به راه می افتم و در مسیر هیچ کس را نمی بینم و این یعنی می شود روی یک جلسه خصوصی و ارام با داداشی ها حساب کرد
من و 8 شهید گم نام .تنهای تنها و یک دنیا حرف با صدای بلند...احساس شنیده شدن ...
همین طور که از کوه بالا می روم و از زمین و زمینی ها فاصله میگیرم انگار غصه ها هم کوچک تر می شوند
و از تعدد موضوعاتی که می خواهم با داداشی ها در میان بگذارم کم تر میشود ،چیزی نمانده برسم که باد شدیدی شروع به وزیدن میکند
...بارش باران ...طوفان شدید ...
و پناه بردن به کهف شهدا ....
به مزارشان که می رسم تقریبا چیزی برای گفتن ندارم.آخر هر وقت چشمم به سن و سالشان می افتد و با خودم و حال خودم مقایسه می کنم از شرم زبانم بند می آید...
کمی در جوارشان متوقف می شوم و فکر می کنم.به خودم ، به آنها !
به سوالاتم ! به اینکه اگر جای آنها بودم؟؟؟؟اگر آنها جای من بودند؟؟؟به اینکه شرایط من سخت است یا کار
آنها ؟ به غم و غصه هایم که وقتی خوب نگاه میکنم،ریشه همه شان را در تعلق و ابستگیم به دنیا می بینم.
وابستگی هایی که عجیب شیرینند و جدا شدن از آنها سخت دشوار...
.
.
.
ارامش بعد از طوفان یر فضای کوهستان حاکم است و در قلبم سکینه و ارامشی شیرین حس می کنم .
داداشی ها خداحافظ تا دلتنگی های بعد...

:: برچسبها: کوهپیمایی, زیارت شهدای گمنام, کهف شهدا







