نویسنده : مهسا
تاریخ : دوشنبه ششم مرداد 1393

16008776609109122265

نویسنده : مهسا
تاریخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393

خدای ماه مهربانی ها ...

خدای مهربان ماه ها ... 

مهربان خدای ...

سلام

تب دوران زندگانی مان  به چهل رسیده است...

 و، ما ،چله نشینِ تبِ دوران ...

طبیبا...

می شود به بهانه هوای ابری این روز های پیامبر، بدون خدیجه(س)،باران رحمتت را بر ما ببارانی و حرارت درونمان را بکاهی...

میشود دوباره نبض زندگی مان  را  بدست بگیری ...و دردمان  را چاره باشی ...

 

زردی رویمان  و سرخی چشمانمان  را بهانه عذرپذیری خودت قرار دهی و همچون همیشه کریمانه پذیرایمان باشی!...

منتظر پاسخ پر از مهرت هستیم...

مهربان!میدانی که انتظار خیلی سخت است و البته تلخ...

 

 

نویسنده : مهسا
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393
این مورچه های دوست داشتنی چند صباحی است که مهمان منزل ما هستند و باعث شدند هر روز صبح که از خواب بلند می شویم بیشتر حواسمان جمع باشد که قدم هایمان را کجا می گذاریم.

مهمان های خاکی ای هستند و بی تعارف هر جا که مایل باشند، میروند و هر چه را دوست داشته باشند تناول می کنند...

این مهمانان عزیز که استعداد خاصی در  کشف مواد خوراکی دارند، تقریبا محدودیتی در رفت و امد ندارند و از انجا که نماد برکت هستند، مجوز حضور در تمامی نقاط منزل را از مادر محترمه دریافت کرده اند.

این دردانه ها آخرین ابتکارشان را چند روز پیش به رخ همه گان کشیدند . روز تولد مادر خانه،برای غافل گیر کردن ایشان کیک تولدشان را برای دقایقی در اتاق بنده پنهان کردیم تا در موعد مقرر با تاریک کردن فضا و روش کردن شمع، میلادشان را تبریک بگوییم.

برادر نابغه مان را مامور روشن کردن شمع و آوردن کیک نمودیم همه چیز آماده بود و ما منتظر برادر...

چراغ ها خاموش شد...

بادیدن نور فشفشه همه گی به شادی و سرور پرداختیم و البته مادر را غافلگیر شده دیدیم...

چراغ ها روشن شد...

مادرمان آماده فوت نمودن بودکه...

همه گی به چشم خود دیدیم ، این مهمانان دوست داشتنی خود را در شادی ما شریک دانسته و زود تر از ما به سراغ کیک رفته اند... . . . . .

آنقدر کوچک و ناتوان بودند که باوجود خطایشان هیچ کس از آنان خرده نگرفت و باز همگی دوستشان داشتیم آخر توقعی از مورچه ی ناتوان نبود...

راستی خدا جان شما هم به ما و اشتباهاتمان همینطور نگاه می کنی؟

نویسنده : مهسا
تاریخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393
این روز ها که می گذرد...

بیشتر به این نتیجه می رسم که

من، همان چیزی هستم که سالها فکر می کردم، نیستم و

اصلا آن کسی نیستم که مدت ها خیال می کردم، هستم...

برچسب‌ها: خود شناسی
نویسنده : مهسا
تاریخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393
سیزدهمین روز سال جدید است ،اعضای فامیل جلوی درب منزل ما جمع شده اند و جوانان با ذوق و شوق آماده گذراندن یک روز شاد ،مدام سر به سر هم میگذارند و شیطنت ها از همین حالا شروع شده...

همین که همه آماده میشوند ،تک تک ضمن ابراز هم دردی با من  ،خداحافظی می کنند و معتقدند که نحسی سیزده امثالِ  من با همین کشیک بی موقع ،به در شده ...

با همه خداحافظی میکنم و کمی بعد به سمت بیمارستان رهسپار می شوم...

بیماران بخش خیلی حال خوشی ندارند. دردمند تر از آنها همراهان آنها هستند که شادی روزهای عیدشان با درد همراه شده...با همکارانم سعی می کنیم شرایطی را فراهم کنیم که خیلی بهشان سخت نگذرد . از برخی قوانین و سخت گیری ها چشم پوشی می کنیم تا  بیشتر در کنار هم باشند

دو تن از بیماران دچار شرایط بحرانی میشوند ساعات  به سختی میگذرد اما در هر دو مورد CPRموفقیت آمیز است و همگی یک نفس راحت می کشیم.

مادرم تماس گرفته  ،خیالش را راحت میکنم که حالم خوب است و زود قطع میکنم .

بغضی میان گلویم احساس میکنم .دلم یک روضه ناب  میخواهد.در این فکرم که کاش  همین حالا میان مجلس روضه  ی حضرت زهرا (س)بودم ...

یکی از همراهان بیمار سوالی میپرسد و مرا از عالم خودم بیرون می آورد . تفریبا 20دقیقه برایش توضیح میدهم و سعی میکنم از نگرانی خارجش کنم .حسابی کلافه شده ام که بالاخره خداحافظی میکندو می رود

یکی از بیماران صدا میکند

-خانم پرستار !

توانایی بلند شدن از جایم را ندارم و با اکراه به سمتش میروم

-بله مادر 

-خانم بهیار ملافه  رو کنار زده و رفته ،میشه ملافم رو بکشی روم؟

-همینطور مات نگاهش و میکنم و با خودم...

مادرجان خوب چرا خودتون...

-مادر! دستام کار میکنن ولی نا ندارم بالا بیارمشون!

-نگاهی به دستانش می اندازم ...تمام بازوی زن کبود بود و دردناک

خیلی سریع ملافه را مرتب  میکنم و کنار میروم .زن  در حال قربان صدقه رفتن و تشکر است که دیگر نمیتوانم جلوی بغضم را بگیرم ...راستش سعی هم نمیکنم دلم خیلی پر تر از این حرف هاست...

Click for larger version


نویسنده : مهسا
تاریخ : یکشنبه دهم فروردین 1393

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
                                              در روشنای باران، در آفتاب پاک!

 ...
نویسنده : مهسا
تاریخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392
نویسنده : مهسا
تاریخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392
شیفت سختی رو پشت سر گذاشتم و با وجود خستگی زیادی که هنوز در وجودم احساس میکنم ،باید آماده بشم برای روز بعد که دوباره  راهی بیمارستان بشم.

اما حساسیتم برای پیگیری اختتامیه جشنواره فیلم فجر به همه این خستگی ها غلبه میکنه و من رو میخکوب میکنه مقابل جعبه جادو  که حداقل برای چند ساعت مهمون شبکه نمایش باشم، برای دیدن پخش مستقیم مراسم!

ابتدا سخنرانی های معمول مراسم انجام میشه وزیر ارشاد که شروع به صحبت میکنه منتظرم که طبق معمول این گونه سخنرانی ها ابتدا تعریفی از هنر ارائه بشه و بعد غایت هنر و هنرمند تشریح شده  و بعد به تبیین  نقش سینما  در ارائه الگوی مناسب و ...پرداخته بشه، اما مطالب ارائه شده بیشتر جنبه سیاسی داره تا هنری و بیشتر اعلام و ابراز خوشحالی از وضع موجود و انتقاد از شرایط بد گذشته و خفقان آور دوره قبل هست تا ارائه مطلبی نو !

قول بهتر شدن شرایط در آینده به همت دولت تدبیر و امید داده می شه و وعده های معمول همیشه ... سخنرانی تقریبا طولانی شده و کلیشه ای ! حضار با دست زدن های متوالی از سخنران درخواست میکنند که سخن رو کوتاه کنه تا زودتر به بخش هیجان انگیز جشنواره برسیم اما جناب وزیر بیخیال نمی شن و دست زدن های اهالی هنر رو به منزله تشویق بیشتر برای ادامه سخنرانی برداشت میکنندو بعد از 8بار تشویق حضار بالاخره سخنرانیشون رو پایان دادند.

با پخش کلیپی که در اون با هنرمندان مصاحبه شده بود جلسه ادامه پیدا میکنه  باز هم جنبه سیاسی در صحبت های بازیگر ها پررنگه و همه اذعان میکنن که حالشون نسبت به پارسال و 8سال گذشته خیلی بهتره  وامید وارترند و...

(یکیشون می گفت چند سالی بوده نمی تونسته بخنده ،جدیدا موفق شده لبخند بزنه...)

همینطور که مراسم جلو میره ، بیشتر مجاب می شم که  تحقیقی بکنم ببینم تو این چند ماهه چه اتفاقاتی افتاده که تا این حد حال هنرمندهارو تغییر داده!!؟

سخنران بعدی توسط مجری  دعوت شد و من متعجب از اینکه آقای نهاوندیان رئیس اتاق بازرگانی در این مراسم چه حرفی میتونن داشته باشن و حضورشون برای سخنرانی چه ضرورتی دارد؟به هر حال ایشون هم مطالبشون رو ارائه کردن که تقریبا گوش ندادم چون بیشتر داشتم دقت میکردم ببینم که بازیگرهای زن بعنوان الگوهای شاخص مطرح بین نوجوون ها چطور و با چه پوششی حاضر شدند و همینطور که چشم میچرخوندم بین بانوان بازیگری که مراسم رو با سالن مد کشورهای غربی اشتباه گرفته بودند ،با دیدن انگشت شمار بازیگرانی که نسبتا پوشش مناسبی رو انتخاب کرده بودن کلی ذوق میکردم و امیدوار میشدم.

بگذریم...

هدفم از نوشتن این متن  ارئه جزئییات مراسم نیست .به هر حال این مراسم هم مثل سال های گذشته برگزار شد و جوایز هم خوب یا بد عادلانه یا ناعادلانه توزیع شدند.

چیزی که باعث شد دست به قلم ببرم و این متن رو بنویسم بیان احساسم و پیام تشکر و قدردانی ام از بازیگر فیلم شیار143خانم مریلا زارعی بود که به دور از ژست های هنری نشون داد که برای کاری که میکنن و چیزی که بهش معتقدند ارزش قائلند و فرزند این خاک و سرزمین هستند...

ایشون وقتی برای دریافت جایزه دعوت شدند با حجاب کامل و پوشش مناسب به دور از هرگونه پز هنری روی سن اومدن و از حضار خواستند بجای تشویق ایشون بروی پا بایستند و مادران شهدا رو تشویق کنند.

با این اتفاق تمام خستگیم در رفت و در حالی که از ته دلم برای خانم زارعی دعا میکردم که همیشه مثل امروز حالش خوب باشه از کاری که برای شهدا میکنه ،ازخدا خواستم که به برکت خون شهدا حال سینمای ما روز به روز بهتر بشه و باعث افتخار اسلام و انقلاب.به امید روزی که با گسترش حضور چنین بازیگرانی که ثابت کردند میتوان در کشور خود ماند و درخشید میتوان به اصول پایبند بود و دیده شد و در عین مشهور بودن ُمحبوب بود ،دیگر شاهد بیرون آمدن  گلشیفته ها از بدنه سینمای ایران  نباشیم .

                                                   خانم زارعی متشکریم!

 .

.

.

.

.

.

راستی یادمون باشه بچه ها نگاهمون میکنن


نویسنده : مهسا
تاریخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392
ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»


از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» 

عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.


بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. 

مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد.

عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. 

گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.


  محمد سرشار

نویسنده : مهسا
تاریخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392